تبليغاتX
فریاد خاموش
فریاد خاموش

زنگ دیکته

 

بچه ها تخته سیاه است ،سه نقطه سر سطر

 

گفتنش وای گناه است،سه نقطه سر سطر

 

بچه ها دیکته تان را بنویسید شما

 

که خدا پشت وپناه است ،سه نقطه سر سطر

 

بنویسید دراز است شب وپنجره کور

 

دخترک عاشق ماه است ،سه نقطه سر سطر

 

بنویسید پدر در پی افسانه ی نان

 

پسرک چشم به راه است سه نقطه سر سطر

 

کاسه ها خالی خالی، دل شب سنگی وسخت

 

سهمشان تکه ی آه است،سه نقطه سر سطر

 

بنویسید که امسال زمستان یخ یخ

 

مرد بی شال وکلاه است سه نقطه سر سطر

 

سر خی صورتش از سیلی سرما بوده است

 

اشک یخ بسته گواه است،سه نقطه سرسطر

 

مانده خاکستر صد عاطفه بر سینه ی خاک

 

فصل امراض گیاه است،سه نقطه سر سطر

 

بنویسید نخ وصله تباه است،سریع

 

خُب،نوشتید تباه است،سه نقطه سر سطر

 

چرک هر بیت غزل مانده بر اندام زمین

 

آسمان گرم نگاه است، سه نقطه سرسطر

 

بنویسید ببار ای همه ی آبی ابر...

 

رنگ این تخته سیاه است،سه نقطه سر سطر ...

 

 

 اینم بعد از یه آپ نکردن طولانی این مدت خیلی دلم تنگ شده بود واسه وبلاگم!!!   از همه ی دوستان عزیزی هم که به وبلاگ من سر می زنن معذرت می خوام که یه مدت نبودم

از همه ی دوستان گلی هم که لطف کردن و کامنت گذاشتن ومن نتونستم بهشون سر بزنم  تشکر می کنم

 

یه عالمه حرف برای گفتن دارم ان شا الله  واسه پست های بعدی !!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:34 توسط الهام |

چرا؟

چر گاهی احساس می کنیم کسی باید از دستمون دلگیر باشه مگه ما کار بدی کردیم؟؟

مگه اشتباهی مرتکب شدیم؟!چرا بعضی وقتا نمی تونیم خودمون تکلیف خودمون رو مشخص کنیم؟چرا وقتی می دونیم یه سری از کارامون اشتباهن وعاقبت ندارن ولی مثل سیریش دنبالشون رو میگیریم

 

چرا نباید مثل کف دست باشیم بی شیله پیله و بی غل وغش چرا میگیم از رک وراستی خوشمون میاد ولی تحمل رک وراست رو نداریم چرا شعار می دیم در حالی که از شعار متنفریم...

 

مثلا تصمیم گرفته بودم که از این هفته که میام خونه شروع کنم درس خوندن واسه کنکور کارشناسی...ولی خوب مثل اینکه نمی شه عید وخونه تکونی و خودم و هزار تا چیز دیگه همه دست به دست هم دادن که من درس نخونم فکر کنم قبل از عید باید قید درس خوندن رو بزنم البته اکثر هم کلاسیام دیگه تقریبا دور اولشون تمومه اما من هنوز شروع نکردم به نظر شما امیدی هست؟؟؟

نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:0 توسط الهام |

ولنتاین

HAPPY VALENTINE DAY

 

روز ولنتاین مبارک

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 23:17 توسط الهام |

کلاغا

کلاغا ،آی کلاغا ،دیگه بسه

دل از دست سیاهی تون شکسته

کلاغا،آبروی باغا بردین

شما حق قناری هارو خوردین

می دونین قلب پاییزا شکستین؟

می دونین راه گنجشکاروبستین؟

نه،این تقصیررنگ بالتون

که برعکس این صفای حالتون

کلاغا اشتباهاموببخشین

تمامی خطاهاموببخشین

کلاغا آرزومونده توسینم

که روزی پای یه قصه بشینم

درآخرقصه خون اینابخونه

کلاغ قصه مارفت خونه

کی گفته رنگ مشکی رنگ ننگه؟

کلاغا رنگ بالتون قشنگه

شماها یاد دلتنگی باغید

دلاتون آبیه،گرچه کلاغید

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 0:59 توسط الهام |

نمی دونم شاید سلام

نمی دونم شاید سلام...

واقعا نمیدونم چی می خوام بنویسم الان یک ساعت که نشستم سر سیستم ولی نمیدونم چی میخوام بنویسم ولی نمی تونم هم ننویسم چون فکر می کنم اگه بنویسم اروم می شم

امروز یه چیزی شنیدم که خیلی برام ناراحت کننده وعذاب آور بود ازتون می خوام برام دعا کنید که این چیزی که شنیدم دروغ باشه چون خیلی مهمه به زندگی وآیندم بستگی داره...

خیلی روزهای سختی را می گذرونم تنها دل خوشیم هم فعلا شماهایید ووبلاگم و خداااااااااااااااااااااااا

خدا جونم کمکم کن...

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:13 توسط الهام |

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟

امشب یه حال وهوای خاصی داشتم  رفتم حسینیه برای عزاداری امام حسین  وای عجب حال و هوای غریبی داشت  همه جور آدمی همه تیپ آدمی  از هر قشری پیر وجوون بچه وبزرگ همه و همه در کنار هم  به عشق امام حسین وبرای اما م حسین از صمیم قلب عزاداری می کردن.

 

خیلی برام عجیب وجالب  بود.

 

نمی دونم این امام حسین چه جوریه که این جوری همه رو شیفته ی خودش کرده

واقعا  :

 

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

 

الان حس غریبی دارم حسی که اصلا قابل وصف نیست  .

 

فرا رسیدن تاسوعا وعاشورای حسینی را به همه ی شما عزیزان تسلیت می گویم.

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:2 توسط الهام |

آرزو

یه بازی جالب

 

جدیدا به یه بازی جالب دعوت شدم که ظاهرا از قبل بین وبلاگ نویس ها رواج داشته ولی من تازه ازش خبردار شدم  این بازی این جوریه که 5 تا از آرزوهاتو می نویسی  اولش فکر کردم چه بازی سختی ولی بعد که یه ذره فکر کردم دیدم چقدر ایده ی قشنگیه حداقل اینه آدم به آرزوهایی که داره فکر می کنه در آخر این بازی  هم ۵ نفر از دوستانت را به این بازی دعوت می کنی

 

خوب حالا آرزوهای من:

 

  1. طی کردن مدارج عالی تحصیلی یا در حقیقت همون پله های ترقی
  2. خوشبختی سعادت وسلامت خودم خانوادم و دوستانم
  3. اگه یه روز عاشق شدم با همون عشق بمونم وبا همون عشق بمیرم
  4. ایرانی آباد سر بلند وسر افرازوهمواره آزاد
  5. اونقدر پولدار بشم که مانع رسیدن به هیچ کدوم از اهداف و آرزوهام مادیات  نباش

 

خوب حالا دوستانی که من به این بازی دعوت می کنم :

 

اگه دوست داشتن تو این بازی رو انجام بدن.

 

درد دل یه...       دیباچه ی رویا          چیز نوشته های یک زندانی       تنهایی(درد دل)     آخریشم هر کدوم از دوستای عزیزی که این پست رو می خونند ودوست دارند که این بازی رو انجام بدن

 

 

در آخرم تشکر از دوست عزیزی که منو به این بازی دعوت کردند       

راستی یکی از آرزوهام یادم رفت تکنیک رو پاس کنم امتحان شنبمه

        

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 21:50 توسط الهام |

باز هم شب یلدایی دیگر

باز هم شب یلدایی دیگر

تپشهای قلبم را به باور خاطرههایم پیوند می زنم

وسر زمینی را که همزاد با خاک است وکهن تر از تاریخ

زمزمه می کنم که:

من از نسل شب شکنان روزگارم

من از نسل نور آفرینان پاک

از سلاسه ی پاک آرییاییان بردبارم

منم میراث هزار ساله ی زمین

همان از شرق تا غرب گسترده آغوش

همان پیام آور مهر ودوستی

همان گرفته درفش آشتی بر دوش

...

شب است وگیتی غرق سیاهی

شب بلند است وسیاهی پایدار ولی

باور به نور وروشنایی است

که شام تیره ها را از تاریکی می رهاند

و از دل شبهای یلدا جشن مهرو روشنایی به ما ارمغان می رساند

تیرگی هایتان در دل نور خاموش باد

شب یلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داریم.............

بلاخره بعد از یک ترم درس نخوندن دارم میرم که درس بخونم دعا کنید امتحانام خوب شه ولی بازم بهتون سر میزنم

شب یلداتونم مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 12:42 توسط الهام |

خاطره ای از پرفسور محمود حسابی

                    خاطره ای از پروفسور محمود حسابی

 

روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دکترای نروژی سوالی مطرح کرد:

 استاد شما که از جهان سوم مي آييد، جهان سوم کجاست؟

فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود. من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن

اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم:

 

جهان سوم جايي است كه

 هر کس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود

  و هركس بخواهد خانه اش آباد بماند بايد در تخريب مملكتش بكوشد

 

پروفسور محمود حسابـی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:49 توسط الهام |

چه هستم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه هستم من نمی دانم نه سر مستی نه هوشیاری

نه در بندی نه آزادی مرا ای خاک بی حاصل چرا زادی

به هر سو رو کنم دستی به راهم می نهد دامی

به هر شاخ آشیان بندم خرابش می کند بادی

چو مرغ آشیان گم کرده روشن نیست فرجامم

به فردا می رسم یا آشیان یا دام صیادی

غمی کهنه در این سینه کند هر دم مرا یاری

                             زبانم قصه ای دارد سکوتی همچو فریادی 

این شعرسروده ی یکی از دوستامه من خیلی دوستش دارم امیدوارم شماهم خوشتون بیاد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 15:45 توسط الهام |
درباره وبلاگ

آزادی در دامن اسارت می زاید
در زنجیر رشد می کند
با غصب بیدار می شود
های این سرنوشت آزادی است

الهام هستم دانشجوی رشته رادیولوژی دانشگاه علوم پزشکی شهرکرد

لوگوی دوستان


امکانات