چه هستم من نمی دانم نه سر مستی نه هوشیاری
نه در بندی نه آزادی مرا ای خاک بی حاصل چرا زادی
به هر سو رو کنم دستی به راهم می نهد دامی
به هر شاخ آشیان بندم خرابش می کند بادی
چو مرغ آشیان گم کرده روشن نیست فرجامم
به فردا می رسم یا آشیان یا دام صیادی
غمی کهنه در این سینه کند هر دم مرا یاری
زبانم قصه ای دارد سکوتی همچو فریادی 
این شعرسروده ی یکی از دوستامه من خیلی دوستش دارم امیدوارم شماهم خوشتون بیاد